حرف دل



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بعد از ۷ سال و اندی... بالاخره اینجا تعطیل شد!شاد باشید همگی و خوشبخت... خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت و صد البته در پناه حضرت باری تعالی، خداوندگارِ قادرِ متعالِ یکتا! 

یا حق

نوشته شده در یکشنبه 5 تیر ماه سال 1390ساعت 10:44 AM توسط بهار|

بدم میاد وقتی گلوم درد میکنه و اصلا حال و حوصله ی صحبت کردن ندارم اونوقت هی این تلفن لعنتی اداره زنگ بخوره... آی بدم میاد، آی بدم میاد!  

بدم میاد وقتی یه عالمه کار دارمو این کنیز حاج باقر* هم وایساده باشه بالا سرم و با غرغر منتظر نگام کنه، اونوقت تا بیام برگه‌ها رو به هم منگنه کنم، سوزن منگنه‌ام تموم بشه... آی بدم میاد... آی بدم میاد!  

بدم میاد وقتی در مقابل اصرار یکی برای انجام کاری بپیچونمش ولی اون پرروتر از من پیچیده نشه...کَنِه!!! خوب وقتی یکی می‌پیچوندت بپیچ دیگه... آی بدم میاد از آدمای پر رو... آی بدم میاد! 

بدم میاد از آدمایی که هر وقت نیاز به کمک دارند تو کنارشونی و مشکلشونو حل میکنی اونوقت درست وقتی که تو نیاز به یاری داری و ازشون کمک میخوای، چشمه ی خیرشون از بیخ و بن خشک می‌شه و اصلا میمیرند! از این آدما بدم نمیاد بلکه حالم ازشون به هم میخوره!!! 

بدم میاد هی غبطه مردم کشورای دیگه رو بخورم... دلم میخواد اونا بیان به حال ما غبطه بخورند... غبطه به رفاهمون... به امنیتمون...به آسایشمون... به داراییمون... به هوای پاکمون... به شهرای زیبا و تمیزمون...به انسان دوستیمون... به رفتار درستمون با حیوانات... به صداقتمون... به صفامون... به رعایت عدالتمون... به تساوی حقوق زن و مردمون... به ............. افسوس می‌خورم به نداشتن تمام موارد بالا و بدم میاد غبطه بخورم به حال مردم کشورای دیگه که همه ی موارد بالا رو دارند...آی بدم میاد... آی بدم میاد! (پارازیت... دوست ندارم به کشورای بدبخت‌تر از خودمون نگاه کنم... انسان باید بهترین چیزها رو بخواد تا براش فراهم بشه چون اگه قرار باشه به بدتر از خودش فکر کنه و بعدش به اون جایی که هست راضی بشه، اونوقت باید یک عمر در جا بزنه و هیچ پیشرفتی نکنه... پیشرفت به نظر من از زیاده‌خواهی و آرمانگرایی انسان حاصل میشه)

ولی ...

خوشم میاد وقتی از گرمای طاقت فرسای بیرون که می‌رسم خونه، سریع برم زیر دوش آب یخ و اجازه بدم تمام عضلات منقبض شده ی بدنم با خیال راحت منبسط و ریلکس بشند...آی خوشم میاد... آی خوشم میاد!  

خوشم میاد گیلاسای یخ و خنک رو از تو یخچال در بیارم و بریزمشون تو کاسه بعد دونه دونه بخورمشون... وقتی گیلاس خنک رو می‌خورم تو گلوم احساس خنکی دلچسبی می‌کنم و آی خوشم میاد از این احساس... آی خوشم میاد! 

خوشم میاد سبزی خوردن تازه ی تازه رو بخرم، پاکش کنم، بشورمش، یک دسته ازش جدا کنم و خوب ریز ریزش کنم و بریزمش تو یه ظرف گود، دو تا خیار بزرگو روشون رنده کنم، چهار پنج تا گردو رو خرد کنم روشون، یه مشت کشمش هم اضافه کنم بهشون، یه کاسه بزرگ ماست کم چربی رو خالی کنم تو ظرف و بعد دو لیوان دوغ خنک خنک خنک رو هم همینطور و بعد خوب همشون بزنم با هم، یه ذره نمک و یه ذره فلفلو به همراه دو لیوان آب خنک هم اضافه کنم بهشون و آخر سر یه مشت نون جوی خشک تلیت کنم تو ظرف و حالا د بخور... آی خوشم میاد، آی خوشم میاد! 

خوشم میاد وقتی دم ظهر دلم داره ضعف میره از گرسنگی و دست بر قضا هیچ غذایی هم نبرده باشم اداره بعد یهو خانم مدیر مهربون با یه ظرف گنده کشک بادمجون از در اتاق وارد بشه و سوپرایزمون کنه اساسی... از این یکی خیلی خوشم اومد... تو فکر کن بعد از ۴ هفته تحمل گرسنگی یکدفعه مقابل اون کشک بادمجون فرداعلا قرار بگی... مگه مغزم رو خر لگد زده که بخوام رژیمم رو حفظ کنم... بره به جهنم هرچی رژیمه... آی خوشم میاد در حد ترکیدن بخورم اون غذای لذیذ رو... آی خوشم میاد!   

خوشم میاد درست وقتی انتظار چیزیو نداری، برات اتفاق بیفته... آی خوشم میاد... آی خوشم میاد!  

* مستخدم اداره مون که برای خودش یه پا رئیسه!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390ساعت 1:28 PM توسط بهار|

آسانسور اداره ما که معرف حضورتان هست... همانکه جان می‌کند تا آدم را به طبقه مورد نظر برساند... حالا فکر کن خانم همکار ساعت 2:30 خداحافظی کند و برود، بنده هم قرار بوده باشد که همراهشان بروم ولی کاری پیش بیاید برایم که نتوانم با خانم همکار بروم... بعد فکر کن ده دقیقه بعد که از اتاق خارج شده و به سمت آسانسور حرکت نمایم خانم مدیر را تلفن به دست دم آسانسور ببینم که نگران خانم همکار است و با نگرانی شماره می‌گیرد. ظاهرا خانم همکار نگونبخت که سوار آسانسور می‌شود، جناب آسانسور هوس سرسره‌بازی به سرش می‌زند و از طبقه پنجم ییهو سُــــــــر می‌خورد پایین و طبقه اول رضایت می‌دهد که از حرکت بایستدبیچاره خانم همکاره زهره ترک شده بود از ترس! از قضا پسر جناب مدیر اداری هم در آسانسور بودند و وقتی آسانسور ول می‌شود پایین ایشان هم تالاپی پرت می‌شوند وسط آسانسور! خدا رحم کرد این شازده هم آن تو بود که لااقل محض گل روی ایشان هم که شده پدر گرامیشان یک فکری به حال این آسانسور ما بکنند که کردند چون امروز آسانسور درست شده بود و عینهو فرفره این طبقات را بالا و پایین می رفت!  

نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1390ساعت 4:27 PM توسط بهار|

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان ‌گرفتن آموخت
 شب‌ها بر گاهواره من
 بیدار نشست و خفتن آموخت
 لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
 تا شیوهٔ راه‌ رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
 الفاظ نهاد و گفتن آموخت
 پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
                                                       ایرج میرزا
   

پ.ن. میدونم نمی خونی اینجا رو چون نه و وقتشو داری نه حوصله شو؛ ولی با این حال من دلم نمیاد نگم بهت که روزت مبارک، که امیدوارم خداوند عالم تو رو برای من هیچ وقت زیاد ندونه و سایۀ پرمهرت رو همیشه بالای سرم نگه داره، که دوستت دارم با ذره ذره وجودم، که ببخش منو اگه خیلی وقتها قدرت رو ندونستم و ناخواسته آزردمت... روزت مبارک عزیزترینم

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد ماه سال 1390ساعت 3:23 PM توسط بهار|

هیچی بدتر از این نیست که احساس خوش تیپی و مرتب بودن بکنی، بروی اداره و با نصف بیشتر همکاران سلام و علیک بکنی، وسط روز بروی از مغازۀ دم اداره خرید کنی و در برگشت تو آسانسور با لگشری دیگر از همکاران همسفر شوی، نهایتا بعدازظهر بروی خانه و درست لحظه ای که در حال درآوردن جورابهایت هستی، درست در همین لحظه در کمال تعجب ببینی که از صبح تا به حال تو با جورابهای لنگه به لنگه در اداره و حومه در حال مانور دادن بوده ای! تازه همۀ اینها به کنار آنچه که باعث شرمساری و خجالت است این است که تو در کمال پررویی نه‌تنها خجالت نکشی و احساس ناراحتی نکنی بلکه در عوض هر هر هم بزنی زیر خنده و حالا نخند و کی بخند! واقعا که پررو و بی حیایی دخترم بود دخترای قدیم!   

نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد ماه سال 1390ساعت 08:44 AM توسط بهار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 12:20 PM توسط بهار|

هیچ وقت نفهمیدم این فوتبال چی داره که ۲۲ نفر رو وسط زمین و میلیونها نفر رو از پشت تلویزیون و یا در داخل استادیوم مچل خودش کرده؟! فکر کن 22 بازی کن بی کار 90 دقیقه میدوند تا بتونن یه شوت بزنند که توپشون زرتی بره تو دروازه! تازه از خود این بازی مسخره تر طرفدارای تیمهای فوتبالند که سر اینکه چرا توپی وارد دروازه شد یا نشد جون خودشون رو کف دست میذارند و با یه آخ کوچیک، راهی دیار باقی میشوند، به جون همدیگه میفتند و گیس و گیس کشی میکنند، فحشای رکیک ناموسی که نه بیناموسی بار هم میکنند، کور میشوند، تو خونه سر رنگ لباس اعضای خونواده خون راه میندازند، طلاق میدند، طلاق میگیرند و ... تازه کاش فقط بازی باشه؛ کلی جار و جنجال تو برنامه های تلویزیونی و روزنامه های مختلف راه میندازند سرچی؟ سر نوع قیچی زدن آرش برهانی مثلا!!! یکی نیست بهشون بگه آخه بابا جان، همه ی لطف دیدن این بازی به سرگرمی و بگوبخندشه، سر تفریحیه که ایجاد میکنه؛ مثل تمام بازیای دیگه. آخه کی دیده تا حالا یکی سر یه قل دوقل بمیره یا خودکشی کنه؟ خوب اینم یه بازیه دیگه... چطور میشه یه تفریح و سرگرمی برای آدم از نون شبم واجبتر میشه و گریبانها بخاطرش باید پاره بشه؟! هاین؟ متاسفانه این محمدرضا خان ما از اون طرفدارای دوآتیشه ی فوتباله! تازه ای کاش لااقل طرفدار یه تیم بخصوص بود تا من بدبخت نگونبخت تکلیفم با مسابقات فوتبالی مشخص بشه، آقا عاشق تماشای تمام بازیای فوتباله و بایدِ باید تمام بازیها رو نگاه کنه، از همه بدتر عصر و غروبای دلگیر جمعه ست که باید پای تلویزیون تلف بشه تا ببینیم استیل آذین میبره یا پرسپولیس! اه اه اه... دیگه کم کم به جایی رسیدم که بگم امیدوارم سر تخته بشورن هرچی بازی فوتبال و فوتبالیسته! والا!   

                             

نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 09:59 AM توسط بهار|

شاید از نظر خیلیها بوی بهارنارنج بهترین و زیباترین بویی باشه که میشه تو این وقت از سال حس کرد ولی از نظر من هیچ بویی به زیبایی و دلنشینی بوی پوشالای خیس خورده ی کولر نیست... باور کن! منکه استشمام این بو رو با هیچ چیز دیگه ای عوض نمیکنم؛ نه حالا که همیشه همینطوری بودم. الان که زیر خنکای کولر نشسته ام و دارم اینارو مینویسم، (هرچند که بیرونم هوا بادوطوفانیه ولی پنجره ها بسته است تا گردوخاک وارد خونه نشه) غرق لذتم و پرم از بوی مطبوع پوشالای خیس و خاک بارون خورده! بفرما حس خوب

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 10:14 PM توسط بهار|

می‌دانی شاید بهترین حالتش این باشد که زمانی که قصد سوار شدن به آسانسور را داری، آسانسور همان طبقه‌ای باشد که تو هستی و تا همان طبقه‌ای که تو قصد پیاده شدن در آنجا را داری، حتی یکبار هم نایستد؛ که تو در آن صورت مطمئن باش آس برنده آورده‌ای و شانست گفته حسابی اما بدترین حالتش اینست که تو از طبقه ی همکف مثلا بخواهی بروی طبقه ی پنجم و نمایشگر آسانسور نشان دهد که آسانسور طبقه ی دوم است و در حال رفتن به طبقات بالاتر و تو در کمال ناامیدی شاهدی که آسانسور از طبقه ی دوم تا آخرین طبقه که ششم می‌باشد، بلااستثنا تمام طبقات را می‌ایستد تا به بالا برسد و در هنگام برگشت نیز همان اتفاق رخ دهد و تا به تو برسد، باز تمام طبقات را بایستد! زمانی قضیه وحشتناک می‌شود که تو سوار آسانسور شوی و درست لحظه‌ای که درب آسانسور در حال بسته شدنست، یک لشگر از همکارانت که در تمام طبقات پخش و پلا هستند نیز سوار آسانسور شوند و این یعنی باز قرار است آسانسور از طبقه ی دوم بایستد تـــــــــــا طبقه ی پنجم و این یعنی آخر شکنجه و عذاب الهی برای جرمی که نمی‌دانی چیست؛ یعنی آخر نامردی؛ یعنی شوخی بی‌مزه‌ای که حضرت حق دلش خواسته سرصبحی با تو داشته باشد که به نظر من اصلا هم خوشمزه نبود آخدا، هیچ خوشمزه نبود  

تازه از تمام اتفاقات بالا بدتر اینست که تو در طبقه پنجم مثلا، گیر کنی در آسانسورکه تنکس گاد، خدا در این زمینه هنوز شوخلوخش نگرفته با من و امیدوارم هرگز هوس نکند! فکر کن بین زمین و آسمان آنهم به فاصله ی ۵ طبفه! گیر بیفتی... واقعا وحشتناک است

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 08:05 AM توسط بهار|

یک دانه سررسید خریده‌ام از این سررسیدهای «من» که داخلش پر است از این جملات قشنگ جینگولانه که گاهی لبخند را میهمان لبهایم می‌کنند و گاهی انگشت اشاره را به نشانه تعجب می‌گذارند کنار دندانهایم که یعنی عجب حرفی زدها، چرا زودتر به فکر خودم نرسیده بود!  

یک دانه از این سررسیدها خریده‌ام و خیلی از خودم راضیم برای این خرید، تازه سررسید خالی هم نیست دو عدد کارت تبریک و یک سی دی جادویی هم دارد که قرارست وقتی نصبش کنم در کامپیوتر، هم برایم فال بگیرد هم طالعم را بگوید هم حافظ را برایم بلند بلند بخواند هم دیکشنری شود برایم و یک کلمه را به چهار زبان ترجمه کند و هم خیلی کارهای دیگر که الان یادم نیست. البته جملاتش بیشتر مرا یاد جملات شل سیلور اشتاین می‌اندزند مثل این جمله: «فرصت به سرعت از دست میره و به کندی به دست میاد» که من را یاد این جمله شل سیلوراشتاین می‌اندازد که : «ناگهان چه زود دیر می‌شود!» یا این جمله که: «برای ناراحت بودن خیلی وقت دارم پس چرا به فردا موکولش نکنم؟» و حالا جایتان خالی بدجوری در حال ذوق کردنم با این سررسید و تازه همین نیست فقط، انقدر دوستش دارم که با اینکه آنقدرهاهم بزرگ نیست ولی دوست دارم خیلی از حرفهایم را اول آنجا بنویسم و بعد بیایم اینجا تایپشان کنم یا شایدم اصلا به هیچ کس نشانشان ندهم 

نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390ساعت 10:52 AM توسط بهار|

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
Design By : Night Melody