حرف دل


سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

هدیه آسمونی

 خودم از شنیدن خبرش انقدر متعجب شدم که حق میدم بهتون اگه باور نکنید!

یعنی اگه من یه ذره شعور و معرفت داشتم که می تونستم درک کنم تو چقدر خوبی خدا جونم، اگه یه ذره معرفت داشتم؛ یعنی فقط if only... وضعیت روحی معنویم خیلی خیلی بهتر از اینا بود... مرسی عزیز دلم که اینقدر مهربونی و به 24 ساعت نکشیده جواب دلم رو دادی؛ این هدیه آسمونیت برام هزاران بار بیشتر از ارزش مادیش ارزش داره؛ این زیباترین و قشنگترین سوپرایز زندگیم بود 

پ.ن. تو مسابقه ای که تو اداره مون برگزار شد، یک سکه تمام بهار آزادی برنده شدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388ساعت 1:42 PM توسط مینا

سوپرایز

هوس یک سوپرایز حسابی کرده دلم... از اون سوپرایزا که از شوق داشتنش ذوق کنی و اشک شوق از دیده بباری... خدایا میشه تو که خیلی خوبی و خیلی مهربونی و کارت خیلی درسته، لطفی کنی و دل این بنده ی گنهکار سراپا تقصیرت رو با فرستادن یک فروند بارش برف سنگین خفن، خوش کنی و شاد؟ میشه آیا؟ اگه نه، پس میشه لطفا مرحمتی کنی و اسم منو از تو صندوق الکترونیکی قرعه کشی لاتاری بکشی بیرون و حسابی سوپرایزم کنی خدا جون؟ اگه اینم نمیشه، میشه پلیز یک فروند کتاب عشقولانه قشنگ از آسمون هفتم برام ارسال کنی؟ میشه پلیز؟ هاین؟ نه؟ اینم نمیشه؟ بابا...اه... دیگه خستم کردی... آخه تو چه جور خدایی هستی که به بنده ات توجه نمیکنی و دلش رو شاد نمی کنی با یه چیز جیزگولک؟ هاین؟ تو چه جور خدایی هستی آخه؟ اصلا من این حرفها سرم نمیشه من دلم یک سوپرایز مشتی می خواد! خودت یک فکری به حالش بکن!

+ نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:33 AM توسط مینا

پرواز

خسته و کوفته سوار ماشین میشم؛ امروز انقدر کارهای فوری فوتی انجام دادم و از مغزم کار کشیدم که دیگه حس میکنم سرم داغ شده حسابی. برای کمی خنک شدن و تمرکز گرفتن، سرم رو میچسبونم به شیشه پنجره و غرق میشم تو دریای پرتلاطم فکر و خیال==> به نظرت چرا خانم همکار امروز اینجوری کرد؟ نکنه از حرف من ناراحت شده بود؟ ولی منکه حرف بدی بهش نزدم؛ ایش... چقدر مردم زودرنج شده اند تازگیا! راستی چقدر خوب شد این قسطای پارسیانمون تموم شد و یه بار گنده از رو دوشمون برداشته شد... یکی نیست بهم بگه آخه دختره ی اخمخ تو که اهل خوندن کتابای سیخونکی نیستی واسه چی رفتی اونهمه کتاب خریدی؟ هاین؟ دیگه باید کم کم کارای خونه تکونی عید و شروع کنم... منکه فقط پنجشنبه-جمعه ها رو وقت دارم تازه اونم یه در میون... میگم نکنه یه وقتی....... گرومپ!!! گارامپ!!! تق!!! توق!!! تالاپ!!! تولوپ!!!  نخیر... اینا دیگه جزء افکار بنده نیست؛ بلکه صدای تلاقی سر مبارک اینجانب با سقف ماشین می باشد که این تلاقی ناشی از پرواز جناب راننده از روی دست اندازها و سرعتگیرها می باشد! برای بار هزارم ازت میپرسم آخدا هدفت از خلقت غیرمستقیم این پیکان چی بوده؟ هاین؟ نه خدایی چی بوده؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:03 AM توسط مینا

حکم

با محمد و آزاده و مهدی نامزد آزاده، در حال بازی حکم هستیم. من و آزاده یار هم هستیم و محمد و مهدی هم با هم. آن دو تا از ما جلوترند و چند دست است که هی پشت سر هم ما را می برند و ما بدجور حس می کنیم که این دو تا غازقولنگ با تقلبست که جلو افتاده اند! این را از نگاههای مرموز، لبخندهای بی موقع ژوکوندوار، و طرز بازیشان (اونی که نوبتش نیست اول میآید تا یارش بداند چه بیاید) می شود فهمید؛ یکباره لجمان می گیرد؛ اینها فکر کرده اند که ما تقلب بلد نیستیم و قط این دو تا پورفسور بلدند؟ نشانتان می دهیم! در یک فرصت مناسب تا مهدی برود به تلفنش جواب دهد و محمد هم برود برای خودش چای بریزد، به آزاده می گویم: هر وقت بهت گفتم آزاده حالت خوبه، حکم لازم کن، هر وقت گفتم ای خدا، تو خاج بازی کن؛ هر وقت گفتم فلان، تو فلان خال رو بیا، دست را باید آزاده بدهد، ولی ورقها را ازش می گیرم که خودم بدهم دست را و تا محمد حکم می کند، آخرین برگ را نگاه می کنم، شماره پایین یه خال به درد نخوره، از زیر می کشمش بیرون و ردش می کنم به مهدی، دو بار هم به محمد ورق بیخود می ندازم؛ بعد از سه دست => نتیجه با یک حاکم کتی مشتی و جانانه، به نفع ما می چرخد و آقایون زرنگ غازقولنگ هم هی لجشان می گیرد و هی کاری از دستشان بر نمی آید، مخصوصا زمانی که در کمال شگفتیشان کتشان کردیم، آی قیافه هاشان دیدنی می شود، آی دیدنی می شود؛ فقط تونستند هاج و واج به همدیگه بگند: مهندس باختیم که! تا فردا صبح هم که فکر کنند به مغزشان خطور نمی کند که ما چه تقلبی کردیم، فقط هی 6 دور به دور خودشان چرخیدند و آخر سر هم نفهمیدند از کجا خوردند؛ منتها از آنجائیکه خیلی خیلی پر رو تشریف دارند، هر دو با هم گفتند ما (یعنی خودشان) خیلی بد بازی کردیم یه وقت فکر نکنید بازی شما خوب بود ها! (پارازیت... یعنی واقعا رو رو برم!) هرچند ناجوانمردانه بردیمشان ولی این برد خیلی به دلم چسبید تا آنها باشند که نامردی بازی نکنند و هی جر نزنند!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 دی ماه سال 1388ساعت 10:57 AM توسط مینا

:)

یادش بخیر چنین روزی...

+ نوشته شده در جمعه 13 آذر ماه سال 1388ساعت 1:05 PM توسط مینا

منت خدای را

منّت خدای را عَزَّ وَ جَل که طاعتش مُوجب قُربتست و به شُکراندرش مزید نعمت. هر نفسی که فُرو میرود مُمِدّ حیاتست و چون بر می آید مُفَرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت مُوجودست و بر هر نعمَتی شُکری واجب. 

َاز دست و زبان کِه بَر آید                   کز عهدِه شُکرَش بدَر آیَد

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان ماه سال 1388ساعت 11:41 AM توسط مینا

...

بار خدایا...
بدین مغرور نشوم، و به بود خویش از تو مستغنی نشوم؛  

و تو بی من مرا باشی؛ به از انکه من بی تو خود را باشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان ماه سال 1388ساعت 5:47 PM توسط مینا
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>