امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387 ساعت 1:10 PM

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

                       چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 دلیلش و نمیدونم فقط اینو میدونم که همه همینجورند ==> قبل از رسیدن به موعد مقرر (منظوم ملاقات با یک فرد خاصه) پیش خودشون هزارجور فکر میکنند و برنامه ریزی میکنند که وقتی طرف و دیدند چه جور باهاش برخورد کنند؛ اگه با طرف دشمن باشند، پیش خودشون میگن بذار ببینمش، ال میکنش و بل میکنمش اصلا آبمیوه اش میکنم و حقش و میذارم کف دستش و چنین و چنان، و اگرم طرف و دوست داشته باشند، میگنند میرم پیشش و ازش گله میکنم یا حرف دلم و میزنم و بهش می گم و اگرم که خیلی طرف عاشق باشه میگه میزنم زیر گریه و به هر طریقی که بشه راضیش می کنم و این حرفا. حالا این نقشه ها رو داشته باش تو ذهن همه، بعد اینم داشته باش که درست روز مقرر، درست اون وقتی که باید مغزشون یاریشون کنه که همه حرفا و حرکات از پیش تعیین شده رو بیاره به ذهنشون، همه از دم مغزشون بلاک میشه؛ فرقی نمیکنه که طرف و دوست داشته باشند یا دشمنش باشند، هیچ فرقی نمیکنه چون تنها عکس العملی که از خودشون نشون میدن اینه ==> گذاشتن احمقانه ترین لبخند ممکن بر کنج لبان و با لطیف ترین لحن ممکن از فرد مزبور پرسیدن: سیلام حالت خوفه؟ (با لحن کلاه قرمزی بخون) نمیدونم چرا اینجوریه؟! از زمان سعدی هم وضع همینجور بوده، اوناهاش، خودش هم داره  همینو میگه، البته حالا بماند  که در مصرع بعدی بند اومدن زبونش و توجیه می کنه ولی اصل قضیه اینه که زبونش بند میومده، همین!

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان طوفان، بر موج غم نشسته منم

بر زورقی شکسته منم،  ای ناخدای عالم

تا نام من رقم زده شد

یکباره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم

با چشای بسته این آهنگ و زمزمه میکنم و همزمان تو ذهنم میرم به ۹ سالگی؛ تو ماشین بابا نشستیم و داریم میریم شمال و الانم تو چاده چالوسیم؛ بابا زده زیر آواز و همین آهنگ و میخونه برامون، تو ذهن من بابا دیگه شکسته نیست، صورتش مث آئینه صافه، خوش قیافه ست و با جذبه! مامان هم نشسته کنارش و بهزاد و بغل گرفته، من و بهنام هم عقب نشستیم و داریم طبق معمول سر یه چیز بیخودی مث سگ و گربه تو سر و کله هم میزنیم... ترانه ام تموم میشه چشام ولی همچنان بسته اند، با دست اشکام و پاک می کنم و بر می گردم به زمان حال. یاد اون روزا بخیر؛ یادشون بخیر!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 ساعت 7:38 PM

اگه اصلا و ابدا و به جون شما راه نداره حال و حاصله نداشته باشی و یه گوشه واسطه خودت نشسته باشی و کز کرده باشی و رفته باشی به عمق اعماق عمیق مشکلات و مسائل و سختی ها و درگیریها و پیش خودت هم فکر کنی که دیگه از تو درگیرتر و گرفتارتر تو دنیا موجود نیست، بعدش درست در همین لحظه که این فکر از ذهن مبارکت بگذره ببینی یک فروند سوسک خوش هیکل پرورش اندامی درشت و گنده درست مقابلت شروع کنه به رژه رفتن، چه حالی پیدا میکنی؟ اول جیغ میزنی یعد می پری رو صندلی یا اول می پری رو صندلی و بعد جیغ میزنی یا همینجور که جیغ میزنی با لنگ کفش میکوفونی تو سرش یا اول میکوفونی تو سرش بعد چندشت میشه و جیغ میزنی یا خیلی ریلکس دستت و دراز میکنی و اسپری حشره کش و میگیری دستت و فیــــــــــــس خالی میکنی تو حلق سوسک بدبخت؟ هاین؟ کدومش؟

این اتفاق دیروز برای من افتاد و باید بگم هیچ کدوم این کارها رو نکردم فقط آقا رجب و صداش کردم که بیاد و سوسکه رو منهدمش کنه! چیه؟ نکنه انتظار داری با این حال خراب و سرگیجه و سر درد و  عدم تمرکزی که دارم بتونم جیغ هم بزنم؟ ولی عوضش چنان آقا رجب و صداش کردم که خودش فهمید و اسپری به دست اومد تو اتاق و گفت کوش خانوم؟ کجاست؟!

من نمیدونم این دیگه چه حکمتیه که تا یک کار و از چند وقت قبلش برنامه ریزی میکنم، به هیچ وجه اونی از آب در نمیاد که قرار بوده باشه ولی اگه قصدم این باشه که یک کار بخصوص و به هیچ وجه انجام ندم، به بهترین شکل ممکنه و بی کم و کاست انجام میشه؛جل الخالق! ببینم فقط کارای من اینجوریه یا برای بقیه هم همینجوریه؟ هاین؟

دارم کتاب پایان خوش آماندا بروکفیلد و میخونم... در یک کلمه ==> زیباست! نوع خوشبخت و مثبت کتاب بی ستاره ی مریم ریاحی؛ از اون کتاباییه که وقتی میخونیش همون حس شیرین و مطبوعی بهت دست میده که تو سونای خشک با بوی برگ اوکالیپتوس!

به قول محمد خیلی جالبه، ۴۰ درصد رشد تورم داریم اونقت همش ۱۰ درصد حقوق کارمندا رو افزایش دادند ... بسی بسی خیلی خیلی زیاد زیاد جالبه! یعنی خیلی جالبه ها!

 پ.ن۱. دیگه تو نگو خودم میدونم ایندفعه پرت و پلا زیاد گفتم یعنی راستش و بخوای قبلن هم پرت و پلا زیاد گفتم ولی دیگه امروز نقطه اوجش بود... خیلی پرت و پلا گفتم حتی الان هم ول کن ماجرا نیستم و بازم دارم پرت و پلا میگم! دیگه تو نگو خودم بلتم!

پ.ن.۲. به نظر تو چرا بعضی از آدما به بلد میگن بلت یا به همسایه میگن همساده یا مثلا چرا مادر شاگرد خاله ام به تبصره می گفت تفصره و به تجدید می گفت تجریش و به تک ماده می گفت جفت ماده! هاین چرا؟ خوب بابا رفتم چرا می زنی حالا؟

پ.ن.۳. راستش را بگویید ببینم کدومتون چقلی من و به آقای خیرخواه کردید؟ کدومتون؟ هاین؟ هرکی بوده زود تند سریع خودش، خودش و معرفی کنه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 09:08 AM

دوباره دلم میخواد بستنی قیفی بگیرم دستم و تو خیابون راه برم و با لذت تموم بخورمش؛ ولی نه، نباید! دلم میخواد دوباره روی لبه جدول خیابون راه برم و به محض از دست دادن تعادلم از ته دل یک جیغ بنفش بزنم و هر کی از اون دورو برا رد میشه رو یه متر از جا بپرونم، با همین هیکل گنده و قد دراز؛ ولی نه، نباید! میخوام دوباره شیطنت کنم و زمین و زمان و سر کار بذارم هر کی دم دستت میاد اذیت کنم؛ ولی==> نه، نباید! دوست دارم با خیال راحت تو همین فسقل جا بزنم زیر آواز و هرچی شعر و آهنگ بلدم بخونم؛ ولی==>نه، نباید!!! دلم میخواد موهام و مش کنم و کوتاه ولی خاله مینا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه مش دیگه مد نیست پس==>نه، نباید!!! ای بابا!!!!!!!!!!! خسته شدم از اینهمه نباید! آخه چرا باید این همه نباید قدرت داشته باشند که ذوق و شوق و شور و حال آدم و ازش بگیرن! کی تعیین میکنه این همه نباید رو؟ کی اینهمه نباید تبدیل به باید میشه؟ اصلا چه عیبی داره یه زن گندهبک درست به سایز و اندازه من روی لبه جدول راه بره؟ خودش دیوونه است هرکی که فکر میکنه این زن دیوونست! این زن فقط دلش برای کوکی و نوجونیش تنگ شده و حالا داره تجدید خاطرات میکنه، کدوم قانون خدا برعکس میشه با این کار؟! چه ایرادی داره اگه تو همین فسقل جا بزنم زیر آواز؟صدام که بد نیست، تازه تو خونه پدری همیشه صدای آوازم گوش فلک و کر می کرد، چرا باید الان خفه خون بگیرم فقط بخاطر حرف مردم؟ خوب آخه مگه مرض دارن که اینهمه تو کار همسایه دخالت و فضولی می کنن؟! به من چه که اینا هنوز دارند تو عصر شاه وزوزک زندگی می کنن؟! کی میشه آدم بتونه با خیال راحت کاری و انجام بده که دلش میخواد، که دوستش داره، که ازش لذت می بره؟ کی میرسه اونروز؟

طبق روال هر سال ۲ روز رفتم نمایشگاه؛ با اینکه تقریبا هر ماه ۲-۳ تا از تازه های بازار کتاب و میگیرم، ولی با این وجود تو نستم ۱۰ تا کتاب جدید بخرم، فقط ۴ تا از این کتابا اثر باربارا کارتلند بود... کیف عالم و کردم وقتی پیداشون کردمشمشیرم و هم از رو بسته بودم که اگه اون آقای عباس خیرخواه رو در یکی از غرفه ها دیدم که سعی داره به اندازه قدم سرم کلاه بذاره، چنان حالی ازش بگیرم و ضد حالی بهش بزنم که دیگه تا عمر داره نه جرات کنه چرت و پرت بنویسه و نه اینکه سعی کنه سر یک دخمل حیفونکی طلفکی خجالتی و مث من کلاه بذاره و با خیرگی هرچه تمامتر کتاب به دردنخورش و غالب اون دخمله کنه!!! ولی جون سالم به در برد چون ندیدمش!

اینم همینجوری:

ای همه دار و ندارم        

ای قشنگ روزگارم

من به عشقت عادتی دیرینه دارم

تو نباشی من کی هستم

هرجا هستم با توهستم

من تورا تا مرز بودن می پرستم

~~~~~~~لای لالای لای لای لای لالای لای ~~~~

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:11 AM

گوش کن...جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه ئ آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا  که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...

روزها از پی هم میان و میرن و آدم و تو گذر سریعشون مات و حیرون بر جا میذارن... تا چشم هم میزنی میبینی سالی از عمرت کم شده و تو هنوز دستت به ثبت تاریخ ۱۳۸۴ عادت داره... به خودت که میایی باورت نمیشه که این تاریخ ۳ ساله که کهنه شده ولی برای تو هنوز سال ۸۵ و ۸۶ هم جدید و تازه هستند دیگه چه برسه به ۸۷! ۸۷... درست ۱۰ سال پیش بابا بازنشسته شد... درست ۱۰ سال پیش حاج آقا مرحوم شد... درست ۱۰ سال پیش تو ترم دوم دانشگاه بودی و از خوندن رشته حسابداری متنفر؛ ۱۰ سال گذشت به همین راحتی و عین آب خوردن. بقیه اش هم عین آب خوردن میاد و میگذره و تموم میشه فقط حسرت لحظات خوب و بد گذشته برا آدم میمونه. نمیدونم باز چم شده، فقط میدونم پر شده ام از حرف، ولی زبونم نمی چرخه که بیانشون کنم... چه سخته که نشه؛ دیشب قبل از خواب با خودم فکر می کردم که اگه یک شوک ناگهانی یا چیزی تو این مایه ها باعث بشه که دیگه نتونم حرف بزنم، چی کار می خوام بکنم؟ موقعی که دارم با تمام وجود فریاد می زنم ولی دریغ از یک ناله که ازم بلند بشه، چه حسی پیدا میکنم؟ به محض رسیدن این فکر به ذهنم، دهانم باز شد برای کشیدن یک جیغ مفصل و مبسوط، فقط مراعات ساعت ۱ نصفه شب و حال محمد بخت برگشته رو کردم که اگه کشیده بودم جیغه رو، طفلک دیگه باید تو اون دنیا چشماش و باز می کرد!

امیدوارم نیاد اون روزی که خدا نعمتی و که به انسان میده، ازش بگیره؛ حسی که به اون آدم دست میده واقعا وحشتناکه! برای درک اون احساس کافیه فقط به مدت ۱۰ دقیقه چشمات و ببندی و سعی کنی کارهای روزمره ات و انجام بدی، یا ۱۰ دقیقه با هیچ کس هیچ حرفی نزنی (پارازیت... منظور درست اون زمانی که باید حرف بزنی و مثلا از خودت دفاع کنی)، یا ۱۰ دقیقه از اون دستت که بیشتر ازش استفاده میکنی، استفاده نکنی...... میبنی؟ واقعا سخته! یـــــــــــــــــــــواش! مواظب باش، داد نزنی یه وقت! اینا فقط تصور بود و تو ذهن تو، تو هنوز قادر و توانمند و سالمی، پس شکر خدا رو بکن برا نعمتی که بهت داده و حالش و ببر! جلسه بعد هم اول از درس امروز یک امتحان ۱۰ نمره ای میگیرم که در نمره پایان ترمتون خیلی موثره بعدشم میخوام معاد و توحید و نبوت و اینا رو توضیح بدم که درس اخلاق و معارف و کامل داه باشم و دیجه نبینم برا چسی (کسی) جای سوال باگی بمونه! 

 پ.ن. دیگه قرار بود اینجا ننوسیم، نمیدونم چی شد که دوباره نوشتم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386 ساعت 09:20 AM

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار

دل خوش سیری چند!
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

دل خوش سیری چند!
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

دل خوش سیری چند!

دیگه حوصله نوشتن ندارم؛ نمی دونم چرا. فقط دوست دارم بخونم و بخونم و بخونم. دیگه حتی دوست ندارم حرف بزنم؛ فقط دلم میخواد یه گوشه بشینم و گوش کنم. اگه یه روز اومدی اینجا و موندی پشت در بسته، تعجب نکن؛ احتمال اینکه این خونه رو به بساز بنداز بفروشم و برای همیشه از این دیار نقل مکان کنم، خیلی زیاده. عید امسال به نظرم مث هرسال نیست؛ نمی دونم چرا. مردم تکاپوی عید و دارند ولی خوشحالی همشون به نظرم فقط تظاهره... اینور بدو اونور بدو.... اینو بگیر اونو نگیر... این کار و بکن اون کار و نکن ....ولی دریغ از یه لبخند که بیاد رو لب کسی... دریغ از دادن یه قرون پول بدون دیدن نگرانی تو صورت تک تک خریداران... خودم یه دنیا خرید کردم ولی از رو وظیفه اگه نه هیچ لذتی از خرید وسائل نویی که وارد خونه ام شدن، نبردم (پارازیت... میدونی که خانوما عاشق خریدند و از اونجائیکه منم یک خانومم، درنتیجه عاشق خریدم ولو شده خرید یه آدامس خرسی باشه، از خرید هرچیز نویی لذت می برم، البته قدیما بی محابا خرج می کردم و آخر ماه کفگیرم حسابی می خورد ته دیگ، ولی حالا دیگه یاد گرفتم چه جور خرج کنم، یعنی درواقع از دولتی سر این آقای احمدی (احمقی؟) نژاد مجبورم هوای جیبم و داشته باشم و صدالبته حضور پررنگ و قدرتمند محمدرضاخان به عنوان مهمترین عامل کنترل کننده خرج و مرج، در این جریان بی تأثیر نیست! امسال ولی بی خودترین چیزهای ممکن و گرفتم با بالاترین قیمت! هیچ چیز شایان توجه و به دربخوری نبود تو بازار، اجناس اجمق وجق با قیمتهای چپ و چوله و غیروقعی و نجومی.) ....دیگه مث پارسال اونهمه ذوق مسافرت رفتن و ندارم؛ با اینکه حتی دعوت هم شدیم جایی ولی اصلا دلم نمی خواد از جام تکون بخورم. (پارازیت... و تو باز هم میدونی که من در حالت عادی عاشــــــــــــق مسافرتم!) حالا دوست دارم بمونم تهرون و با دوستام و اقوام بریم اینور اونور، تقریبا مطمئنم هچ کجای ایران مث تهرون خالی از سکنه نمیشه تو این روزا. یادمه پارسال عید از رسیدن بهار کلی ذوق کردم؛ از دیدن گرد سبزی که پاشیده شده بود همه جا، از کوه و کمر گرفته تا قسمتهای خاکی و بی گیاه کنار اتوبان همت! ولی امسال نمیدونم چه مرگم شده... آخه چرا از رسیدن بهار هیجان زده نیستم؟! راستی جریان اون طوفان وحشتناک دیشب چی بود؟ تا ساعت ۳۰/۱ نصفه شب نذاشت بخوام... چندتا چیز هم مدام رو پشت بوممون گروپ گروپ می کرد فچ کنم دیشهای همسایگان گرام به همراه دیشهای خودمان محفلی داشتند اون بالا... هی به نوبت از اینو قل می خوردند به اونور هی از اونور قل می خوردن به اینور.. شمارو بیلمیرم ولی من خیـــــلی ترسیدم! فعلا همینا باشه تا بعد...  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo