<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[حرف دل]]></title>
		<link>http://mina123.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[گلشیفته]]></title>
					<link>http://mina123.blogsky.com/1387/07/16/post-373/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#336699">هرچند اغلب فیلمایی که بازی می کنه رو مخ و نرو اینجانب بدجوری بندری می رقصه، ولی خودش و دوست دارم زیاد. صورت ناز و معصومی داره فقط نمیدونم چه اصراری داره اینقدر ابروهاش&nbsp;و مثل ... حالا مثل هرچی، کلفت کنه؟ مثلا تو فیلم <em>همیشه پای یک زن در میان است</em> که ابروهاش و نازکتر کرده بود بد شده بود؟ البته شاید&nbsp;یک دلیل معصومیت صورتش بخاطر همین&nbsp;ابروهاش باشه؟ نه؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#336699">امیدوارم فیلم جدیدش دیگه رو مخ و نرو کسی نباشه و بشه واقعا ازش لذت برد.&nbsp;براش از صمیم قلب دعا میکنم که روز به روز موفق تر و موفق تر باشه. تا چشم این محمود خله هم دربیاد!</font></p><p align="justify"></p><p align="justify"><img hspace="0" border="0" align="baseline" src="http://i36.tinypic.com/2rpvi1j.jpg" />&nbsp;</p><p align="justify"><img hspace="0" border="0" align="baseline" src="http://i35.tinypic.com/14waqnc.jpg" /></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 16:01:47 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mina123.blogsky.com/1387/07/16/post-373/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از کنار هم می گذریم]]></title>
					<link>http://mina123.blogsky.com/1387/07/09/post-372/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#3366cc">محمد همینجور که داره از رنجی که امروز از تشنگی تحمل کرده صحبت میکنه، وارد دوربرگردون چمران میشه و میره سمت بالا. هنوز داره از تشنگی گلایه میکنه، نگاش میکنم که بهش بگم اگر اینقدر غر نزنه کمتر تشنه اش میشه که چشمم میفته به برجهای آتی ساز، نمیدونم چرا یهو یه لحظه میرم تو این فکر که درست همین لحظه ای که ما داریم از جلوی این برجها رد میشیم، یه نفر هم هست که&nbsp;پشت یکی از پنجره های این برجها ایستاده و داره از اون بالا بالاها، از طبقه یازدهم مثلا،&nbsp;ما رو نگاه می کنه؛ بعد میرم تو این فکر که اون الان داره به چی فکر میکنه؟ چشام و تنگ میکنم که دقیقتر ببینم آیا کسی و پشت پنجره ای میبنم یا نه؟ ولی از این فاصله ی دور نمی تونم خوب تشخیص بدم. یاد فیلم از <em>کنار هم میگذریم</em> میرکریمی میفتم. حالا حواسم و از ناشناس پشت پنجره معطوف می کنم به همه ی این آدمایی که دم افطاری تو ماشیناشون نشستند و از کنار ما میگذرند... این آدما کی هستند؟ از کجا اومدن؟ به کجا می رند؟ الان دارند به چی فکر میکنند؟&nbsp;بیرون و نگاه می کنم، ماشین بغلیمون یک بنز آخرین سیستم مکش مرگ ماست... راننده ی متمولش در کمال آرامش نشسته و با اعتماد به نفس کامل رانندگی میکنه، یه لحظه اونم نگام میکنه و بی توجه به راهش ادامه میده، عجیبه خیلی تو فکر بود... به نظرت اون داره به چی فکر میکنه؟ به پول؟ به مسائل خونوادگیش؟ به بیماری؟ به درآمد کارخونه اش (احتمالا)؟ به مسافرت؟ یا اصلا به هیچ کدوم اینا فکر نمیکنه... اون فقط داره تو این لحظه به خودش و خدای خودش فکر میکنه؟ به قول انگلیسیا It's Possible! بنز آخرین مدل که رد میشه، جاش و یه پیکان قراضه ی فکسنی پر میکنه که تا خرخره اش مسافر سوار کرده! حدس زدن فکر و خیال راننده ی ماشین فکر نکنم کار سختی باشه، یا نه بر عکس، شاید برخلاف تصور من اون اصلا به کرایه خونه و بی پولی و هزار و یک مشکل دیگه اش فکر نمی کنه، شاید اونم مثل مرد ثروتمند داره با خدای خودش حرف میزنه، نمی دونم.&nbsp;فکرم و با محمد در میون میذارم، چیزی نمیگه فقط یک فروند لبخند ژوکند تحویلم میده و میگه بعد از افطار&nbsp;حالت میاد سر جاش و خوب میشی!</font></p><p align="justify"><font color="#3366cc">وارد اتوبان مدرس و از اونجا هم وارد اتوبان&nbsp;صدر و از اونجا هم وارد اتوبان کاوه میشیم و درست اینجاست که مجبور میشیم دقیقا 50 دقیقه در یک قدم راه اسیر ترافیک بشیم؛ بعد از اینکه با بدبختی و کلی حرص و جوش خوردن ترافیک و رد میکنیم، بهم میگه: حالا فهمیدی اون آدمه پشت پنجره داشته به چی فکر می کرده؟ به اینکه بیچاره این آدمایی که الان تو این ماشینا هستند، طفلکیا حالا حالا تو ترافیک هستند و خوش به حال خودم که تو خونه هستم! من مطمئنم داشته به همین موضوع فکر می کرده!&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#3366cc">نمی دونم شایدم حق با محمد باشه، ولی من فکر میکنم اون داشته از اون بالا همه ما رو نگاه میکرده، اون فقط ما رو نمیدیده بلکه داشته شرق تهران بزرگ و میدیده، یعنی خیلی خیلی دورتر از جاییکه ما داشتیم اونو نگاه می کردیم، یا شایدم اصلا هیچ کدوم اینا، اون فقط جسمش اونجا ایستاده بوده&nbsp;و روحش داشته تو خیلی جاهای دور پرواز میکرده و جسمش اصلا نمیدیده اونچه که پیش روش بوده؛&nbsp;به نظر تو اون داشته به چی فکر می کرده؟</font></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 12:14:42 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mina123.blogsky.com/1387/07/09/post-372/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده]]></title>
					<link>http://mina123.blogsky.com/1387/06/23/post-371/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#663333">سوار ماشین میشم، راننده بار اولیه که اومده دنبالم و تا حالا ندیدمش ولی نمیدونم چرا انقدر ازش بدم میاد! در ماشین و می بندم و ماشین حرکت می کنه؛ امروز خواب موندم و بجای ساعت 8:45 دارم 9:15 میرم اداره. اگه راننده یه کم سریعتر بره 9:25 دقیقه میرسم اداره و برای 25 دقیقه تاخیر نیازی نیست برگه مرخصی ساعتی رد کنم، 2 ساعت در ماه فرجه ی تاخیر دارم&nbsp;و تا الان همش 17 دقیقه از فرجه ام و استفاده کردم. پیف چه عطر امام زاده ای هم زده به خودش خفه شدم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/022.gif" />&nbsp;اه! اینکه راه همیشگی نیست! کی از اینجا رفت که من نفهمیدم؟! ای بابا اینکه&nbsp;بدترین و طولاتی ترین راه ممکن و انتخاب کرده، از این راه دست کم 20 دقیقه دیرتر از اون زمانی که فکر می کردم می رسم!&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#663333">&nbsp;- آقا چرا از نیایش نرفتید؟&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#663333">- اه! راست میگیدها! ببخشید آبجی اول صبحی انقدر&nbsp;خوابم میاد که حواسم نشد از نیایش برم-&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#663333">- (تو دلم: مرده شور خودت و ببره با اون حواست)<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/010.gif" />&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#663333">ساعت 9:45 میرسم اداره<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/018.gif" />&nbsp;وارد اتاقم میشم ولی نمیدونم چرا هنوز اون بوی مزخرف عطرش و حس میکنم؟ مقنعه ام و بو می کنم و ... حالا دیگه مطمئنم می دونم چرا از همون اول از این راننده بدم میومد!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/018.gif" /></font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 10:48:48 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mina123.blogsky.com/1387/06/23/post-371/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[جدل با کلمات قلنبه شده!]]></title>
					<link>http://mina123.blogsky.com/1387/05/14/post-369/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#663300">نمی ذارند به کار و زندگیم برسم. وسط ویرایش، مدام تو ذهنم رژه میروند؛ انقدر رژه میرن و سر و&nbsp;صدا راه میندازند&nbsp;که پاک کلافه و عصبیم میکنند. بی قرار و ناراحت مداد و پرت میکنم رو میز و بجاش روان نویس و دست میگیرم و کاغذ سفید و میذارم پیش روم ... خوب؟ بفرمایید؟ چی میخواستید بگید اینهمه مدت که کشتید منو؟ اینم از قلم و کاغذ و بنده که ۶ دونگ دراختیارتونم... مگه چه حرف مهمی بود که بخاطرش&nbsp;۱ ساعته بیچاره ام کرده اید و نمیذارید به کار و زندگیم برسم؟! مگه نمی بینید دارم زیر لغات و خط میکشم که یه جور دیگه بیانشون کنم&nbsp;ولی تا میام جور دیگه بیانشون کنم شماها نمیذارید! هی تو ذهنم فلش بک میزنید و هی تصویر میارید جلو چشام و&nbsp;اونقدر خودتون و به در و دیوار می کوبید و مث دیوونه ها سرو صدا راه میندازید که تمرکزم و&nbsp;از دست میدم و&nbsp;نمیتونم&nbsp;جملات و کلمات و درست پشت سر هم ردیف کنم! چتونه آخه؟ منکه حرف خاصی ندارم بزنم؛ فقط اشتباه کردم صبح اول وقت یه نگاه به کارای ایمان ملکی انداختم همین! ولم کنید بابا!</font></p><p align="justify"><font color="#663300">ولی ول کن نیستند. همچنان دارند تو سرم رژه میرند و&nbsp; بندری می رقصند... من دیگه تسلیمم!</font></p><p align="justify"><font color="#663300">صبح قبل از اینکه کارم و شروع کنم نمیدونم چرا یدفعه دلم هوس دیدن نقاشی کرد؛ یه نقاشی مثل اینی که این پایین گذاشتم،&nbsp;وقتی نگاش میکنی آرمش&nbsp;و آسایش و بیخبری از زمین و زمان و به وجودت میدمه؛ تو حتی میتونی خنکای دلچسبی و که از لای پنجره&nbsp;میخوره به دستات، حس کنی و لذت ببری از اینهمه سکوت و احتمالا هم داری خودت و آماده میکنی تا کتابی یا مجله ای چیزی بخونی... تو صورتت هم کوچکترین اثری از ناراحتی و نگرانی و دلتنگی نیست هرچی هست آرامشه و آرامش:</font>&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify"><img style="WIDTH: 338px; HEIGHT: 172px" height="172" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/wiwqo.jpg" width="338" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font color="#3366cc">نمیدونم چی تو آثار ایمان ملکی هست که اینقدر منو جذب خودشون می کنند. انگار روح خودش و هم با رنگ روغن مخلوط کرده و این نقاشیا رو کشیده! وقتی داری کاراش و نگاه میکنی انگار&nbsp;خودشم کنارت ایستاده و داره&nbsp;درمورد اثرش برات توضیح میده...&nbsp;به هر کدومشون که نگاه میکنم میتونم ساعتها بهشون زل بزنم بی اونکه خسته بشم. این نقاشی، این تصویر داره به وضوح با من حرف می زنه و درد و دل میکنه!</font><font color="#3366cc"> اسمش پایان امتحاناته؛ همونجور که میبینی تصویر یک پسربچه است که&nbsp;رو لبه پشت بوم نشسته و با صفحه کتاب درسی اش موشک ساخته، انقدر شیطون و بامزه و خواستنیه این بچه که ناخودآگاه دلم میخواد دست بندازم تو تصویر و از اون تو بکشمش بیرون و ۲ تا بوسه ی محکم بکارم رو لپاش و محکم بغلش کنم و شایدم گازش بگیرم! یا شایدم دلم بخواد سر به سرش بذارم و اذیتش کنم،&nbsp;کلاهشو بردارم مثلا یا قلقلکش بدم!&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/2ls8yus.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font color="#336633">یا این یکی نقاشیش که اسمش آلبوم خاطراته، خیلی ساده&nbsp; و معمولی تصویر ۳ تا دختره که تو حیاط خونه نشسته اند و دارند یک آلبوم قدیمی و تماشا می کنند؛ بعد اون گوشه ی گوشه پایین صفحه یه کوچولو نوشته ایمان ملکی! انگار ایمان شبحی بوده که یواشکی و بی اجازه پا گذاشته به حریم خلوت این سه دختر؛ دخترا هم انقدر ساده و معصومند که آدم از سادگیشون گریه اش میگیره. دلم میخواست منم اونجا بودم و میتونستم اون عکسا رو تماشا کنم و با اون دخترا صحبت&nbsp;کنم و شایدم باهاشون دوست بشم... نجابت، ادب و&nbsp;ملایمت&nbsp;از سرتاپاشون می باره! دوستشون دارم زیاد... مخصوصا اونی که شال سبز سرشه. تازه حیاطشونم باصفاست انگار...&nbsp;کاش منم اونجا بودم<img src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif" /></font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="http://i35.tinypic.com/2rm6v11.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font color="#996666">یا اون یکی نقاشیش از..... دلم میخواد درمورد همه نقاشیاش حرف بزنم و صحبت کنم یعنی نمیتوم ساکت بشینم! اگر حرف نزنم این کلمات دیوونه ام میکنند. ولی چطوره خودت تصاویر و ببینی و نظرت و بهم بگی؟ دلم میخواد بدونم فقط منم که اینجوریم یا تو هم مثل من فکر میکنی آیا؟</font></p><p align="justify"><font color="#996666">خوب حالم یک کم بهتر شد، خوب خوب که&nbsp;نشدم ولی بهتر شدم؛ حالا می تونم برم به کارام برسم!</font></p><p align="justify"><font color="#996666">پ.ن. ایمان ملکی متولد ۱۳۵۴ در تهرانه و نقاشی و پیش مرتضی کاتوزیان یاد گرفته&nbsp;و از ۱۵ سالگی هم شروع به این کار کرده. من کار هم شاگردیاشم دیدم ولی هیچ کدومشون اون روحی و که کارای ایمان داره، ندارند؛ فقط تصاویر خیــــــــلی زیبایی هستند که هنرمندی خالقشون و به نمایش میذارند ولی اصلا با آدم حرف نمیزنند. هیچ... حتی یه کلمه، اونا فقط نقاشی هستند و همین؛ تصاویری زیبا و صامت.</font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 4 Aug 2008 10:12:24 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mina123.blogsky.com/1387/05/14/post-369/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هویجوری]]></title>
					<link>http://mina123.blogsky.com/1387/04/09/post-368/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#0033ff>گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#0033ff>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#0033ff>&nbsp;دلیلش و نمیدونم فقط اینو میدونم که همه همینجورند ==&gt; قبل از رسیدن به موعد مقرر (منظوم ملاقات با یک فرد خاصه) پیش خودشون هزارجور فکر میکنند و برنامه ریزی میکنند که وقتی طرف و دیدند چه جور باهاش برخورد کنند؛ اگه با طرف دشمن باشند، پیش خودشون میگن بذار ببینمش، ال میکنش و بل میکنمش اصلا آبمیوه اش میکنم و&nbsp;حقش و میذارم کف دستش و چنین و چنان، و اگرم طرف و دوست داشته باشند، میگنند میرم پیشش و ازش گله میکنم یا حرف دلم و میزنم و بهش می گم و اگرم که خیلی طرف عاشق باشه میگه میزنم زیر گریه و به هر طریقی که بشه راضیش می کنم و این حرفا. حالا این نقشه ها رو داشته باش تو ذهن همه، بعد اینم داشته باش که درست روز مقرر، درست اون وقتی که باید مغزشون یاریشون کنه&nbsp;که همه حرفا و حرکات از پیش تعیین شده رو بیاره به ذهنشون، همه از دم مغزشون بلاک میشه؛ فرقی نمیکنه که طرف و دوست داشته باشند یا دشمنش باشند، هیچ فرقی نمیکنه چون تنها عکس العملی که از خودشون نشون میدن اینه ==&gt; گذاشتن احمقانه ترین لبخند ممکن بر کنج لبان و با لطیف ترین لحن ممکن از فرد مزبور پرسیدن: سیلام حالت خوفه؟ (با لحن کلاه قرمزی بخون) نمیدونم چرا اینجوریه؟! از زمان سعدی هم وضع همینجور بوده، اوناهاش، خودش هم داره&nbsp; همینو میگه، البته حالا بماند&nbsp; که در مصرع بعدی بند اومدن زبونش و توجیه می کنه ولی اصل قضیه اینه که زبونش بند میومده، همین!</FONT></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>ساغرم شکست ای ساقی</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>رفته ام ز دست ای ساقی</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>در میان طوفان، بر موج غم نشسته منم</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>بر زورقی شکسته منم،&nbsp; ای ناخدای عالم</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>تا نام من رقم زده شد</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>یکباره مهر غم زده شد</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>بر سرنوشت آدم</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN><SPAN style="mso-tab-count: 5"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: ';"><FONT color=#006600>با چشای بسته این آهنگ و زمزمه میکنم و همزمان تو ذهنم میرم به ۹ سالگی؛ تو ماشین بابا نشستیم و داریم میریم شمال و الانم تو چاده چالوسیم؛ بابا زده زیر آواز و همین آهنگ و میخونه برامون، تو ذهن من بابا دیگه شکسته نیست، صورتش مث آئینه صافه، خوش قیافه ست و با جذبه! مامان هم نشسته کنارش و بهزاد و بغل گرفته، من و بهنام هم عقب نشستیم و داریم طبق معمول سر یه چیز بیخودی مث سگ و گربه تو سر و کله هم میزنیم... ترانه ام تموم میشه چشام ولی همچنان بسته اند، با دست اشکام و پاک می کنم و بر می گردم به زمان حال. یاد اون روزا بخیر؛ یادشون بخیر!</FONT></SPAN></SPAN></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 13:10:34 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mina123.blogsky.com/1387/04/09/post-368/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
